|
چگونه فراموشت کنم تو را؟
تو را که از خرابه های تنهایی به قصر سپید عشق هدایتم کردی چگونه فراموشت کنم تو را؟ تو را که پناهگاهی شدی در برابر سختیهایم و برای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلم را به درد آوردی چگونه فراموشت کنم تو را؟ دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را به تو می دهم و تو هم دستت را به من بده سرت را به روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت را میان هم تقسیم کنیم
نوشنه شده توسط farzad تاریخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
و ساعت 10:59
|+|
دستم به خورشید نمی رسد نمی توانم به ابرها دست بزنم ، به خورشید نرسیده ام. هیچ گاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام. دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم. انگار من آن نیستم که تو می خواهی. برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم. نه ، نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم. نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم. برای یافتن آنچه تو در رؤیا در پی آنی ، کاری از من بر نمی آید. می گویی آغوشت باز است. نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رؤیاهای تو باشم. نمی توانم رؤیاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم. دلم می خواهد کیس را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند. راهی را که من نیافتم ، او باید بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد. کاش کسی را بیابی ، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند. اندیشه هایت را که همواره در پرواز است ، آزاد سازد. اما من نمی توانم ... نمی توانم. I can`t touch the sun I can`t touch the clouds for you , I never reached the sun for you. I`ve never done the things that you need done for you. I`ve stretched as high as hi can reach. I guss i`m not the one for you. Cause I can`t touch the clouds or reach the sun for you. No , h can`t touch the clouds or reach the sun. I can`t look inside your mind & see the things your`re hopin for. I can`t help you chase the dream you`re gropin for. You say your arms are open wide. But lord knows who they`re open for. I can`t know your mind or chase your dreams with you. I can`t chase your dreams or know your mind. I hope you find somebody who can do the things I didn`t do. Find the road I didn`t find & build a better world for you. I hope you find somebody bold enough to reach & take ahold & guide your ever-changin mind & free your ever-risin soul. But h can`t … I can`t.
نوشنه شده توسط farzad تاریخ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
و ساعت 12:20
|+|
در خود شکسته بودم وقتی که بی يه همدم تنها نشسته بودم وقتی بی يار و معشوق صبحُ نخواسته بودم در خود شکسته بودم وقتی چشام تر می شد دوريت رو از بر می شد بی اشک ساز و اين دل در خود شکسته بودم وقتی عاشق نبودم بی همدم می سرودم در کنج بی وفايی در خود شکسته بودم وقتی دلم غروب بود ليلی من دروغ بود عاشق بودم بی ليلی در خود شکسته بودم اما يه شب اومدی در دلم رو زدی بی اعتنايی کردم شکستی تو اومدی اشکهای من رو ديدی دلُ ديدی لرزيدی از آسمون ترسيدی به بچگيم خنديدی نشد که از جام پاشم در خود شکسته بودم
نوشنه شده توسط farzad تاریخ پنجشنبه نهم شهریور 1385
و ساعت 12:41
|+|
معشوق زیبای من
دستم را بگیر بگذار دستانت دستانم را به اوج ببرند
مهربان من تو مال هیچ کس نیستی و هیچ کس مال تو نیست ولی بگذار دستانت را به اوج ببرم
مغرور با شکوه من چشمانت را باز کن و مرا ببین که چگونه مثل یک قطره اشک از نگاه شورانگیز شب چکیده ام
احساس مقدس من به عشق بیندیش و سعی کن درک کنی که من چگونه تو را مثل یک احساس مقدس می پرستم ...............فرزاد.............. ۱۹/۳/۸۳
نوشنه شده توسط farzad تاریخ چهارشنبه یکم شهریور 1385
و ساعت 21:7
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|