|
یادش بخیر یادش بخیر اون قدیما به یاد من بودی و بس *** یادش بـخیر به پای من نشسته بود یــه همـنفسبگو چرا عوض شدی فرشـته بودی بد شدی *** قــلب شــکستم زیر پات قــدم گـذاشتی رد شــدیخــدای من بودی عزیز دوای این دل مریض *** از گونهام خون می چکه نمک رو زخم من نریزاین آخـــرین نامــه من اشــک صدام ناله تن *** فــرار روحــم از بدن مــرگ صدام تو این وطـنفـرزاد -فـریاد > 1387/1/18
نوشنه شده توسط farzad تاریخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387
و ساعت 6:47
|+|
با عرض سلام خدمت دوستای خوبم
من کار در وبلاگ رو کنار گذاشتم
در حال حاظر یه سایت زدم که یه انجمن گفتگو داره
اگه بیاید اونجا و ثبت نام کنید خیلی خوشحالم کردی
سایت جدید من :
www.forum.love30t.com
نوشنه شده توسط farzad تاریخ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
و ساعت 19:3
|+|
امیدوارم سال نو سالی پر برکت و شادی برای شما باشد.
نوشنه شده توسط farzad تاریخ یکشنبه پنجم فروردین 1386
و ساعت 23:32
|+|
چگونه فراموشت کنم تو را؟
تو را که از خرابه های تنهایی به قصر سپید عشق هدایتم کردی چگونه فراموشت کنم تو را؟ تو را که پناهگاهی شدی در برابر سختیهایم و برای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلم را به درد آوردی چگونه فراموشت کنم تو را؟ دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را به تو می دهم و تو هم دستت را به من بده سرت را به روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت را میان هم تقسیم کنیم
نوشنه شده توسط farzad تاریخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
و ساعت 10:59
|+|
دستم به خورشید نمی رسد نمی توانم به ابرها دست بزنم ، به خورشید نرسیده ام. هیچ گاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام. دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم. انگار من آن نیستم که تو می خواهی. برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم. نه ، نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم. نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم. برای یافتن آنچه تو در رؤیا در پی آنی ، کاری از من بر نمی آید. می گویی آغوشت باز است. نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رؤیاهای تو باشم. نمی توانم رؤیاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم. دلم می خواهد کیس را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند. راهی را که من نیافتم ، او باید بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد. کاش کسی را بیابی ، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند. اندیشه هایت را که همواره در پرواز است ، آزاد سازد. اما من نمی توانم ... نمی توانم. I can`t touch the sun I can`t touch the clouds for you , I never reached the sun for you. I`ve never done the things that you need done for you. I`ve stretched as high as hi can reach. I guss i`m not the one for you. Cause I can`t touch the clouds or reach the sun for you. No , h can`t touch the clouds or reach the sun. I can`t look inside your mind & see the things your`re hopin for. I can`t help you chase the dream you`re gropin for. You say your arms are open wide. But lord knows who they`re open for. I can`t know your mind or chase your dreams with you. I can`t chase your dreams or know your mind. I hope you find somebody who can do the things I didn`t do. Find the road I didn`t find & build a better world for you. I hope you find somebody bold enough to reach & take ahold & guide your ever-changin mind & free your ever-risin soul. But h can`t … I can`t.
نوشنه شده توسط farzad تاریخ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
و ساعت 12:20
|+|
در خود شکسته بودم وقتی که بی يه همدم تنها نشسته بودم وقتی بی يار و معشوق صبحُ نخواسته بودم در خود شکسته بودم وقتی چشام تر می شد دوريت رو از بر می شد بی اشک ساز و اين دل در خود شکسته بودم وقتی عاشق نبودم بی همدم می سرودم در کنج بی وفايی در خود شکسته بودم وقتی دلم غروب بود ليلی من دروغ بود عاشق بودم بی ليلی در خود شکسته بودم اما يه شب اومدی در دلم رو زدی بی اعتنايی کردم شکستی تو اومدی اشکهای من رو ديدی دلُ ديدی لرزيدی از آسمون ترسيدی به بچگيم خنديدی نشد که از جام پاشم در خود شکسته بودم
نوشنه شده توسط farzad تاریخ پنجشنبه نهم شهریور 1385
و ساعت 12:41
|+|
معشوق زیبای من
دستم را بگیر بگذار دستانت دستانم را به اوج ببرند
مهربان من تو مال هیچ کس نیستی و هیچ کس مال تو نیست ولی بگذار دستانت را به اوج ببرم
مغرور با شکوه من چشمانت را باز کن و مرا ببین که چگونه مثل یک قطره اشک از نگاه شورانگیز شب چکیده ام
احساس مقدس من به عشق بیندیش و سعی کن درک کنی که من چگونه تو را مثل یک احساس مقدس می پرستم ...............فرزاد.............. ۱۹/۳/۸۳
نوشنه شده توسط farzad تاریخ چهارشنبه یکم شهریور 1385
و ساعت 21:7
|+|
چند نکته آموزنده از ناتال جروم به زندگی عاشقانه ات چاشنی بزن یادت باشد که از هر فرصتی برای تزریق شور و هیجان به رابطه عاشقانه ات استفاده کنی.این کار برای جسم و روح هر دو شگفتی می آفریند. Spice up your love life Remember to take every opportunity to inject some passion into your relationship. it will do wonders for body and soul. فکر باز داشته باش با آدم های تازه دوست شو.به ظاهر مردم نگاه نکن و یادت باشد که غریبه ها دوستانی هستند که هنوز با آنها آشنا نشده ایم. Be open – minded Make friends with new people . look beyond appearances & remember strangers are just friends we haven`t met. عشق بساز عشق را به زندگی ات وارد کن.تاثیر مثبتی بر الگوی فکری و سطح ترشح اندروفین در خونت داشت. Love – making Introduce love into your life it has a positive affect on your thinking patterns & endorphin levels. کافی است بگویی نه هوس ها و عادت های خودت را درک کن.آنها نشان دهنده نداشتن اختیار بر خود هستند و بدبختی به بار می آورند. Just say no Understand your cravings & addiction – they show a lack of control & cause unhappiness.
نوشنه شده توسط farzad تاریخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
و ساعت 11:5
|+|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!
نوشنه شده توسط farzad تاریخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
و ساعت 12:54
|+|
به کجا تا به کجا؟ نور خدا دیگر نیست اندر این ظلمت و تاریکی غم ها
همه افسانه شدست همه ی با ورها: ((عشق،عاشق،معشوق)) همه بازیه خداست که اگر نیست بگویید کجاست؟ عشق کو؟ عاشق کو؟ خانه ی معشوق کجاست؟
نوشنه شده توسط farzad تاریخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
و ساعت 13:19
|+|
When you feel unlovable, unworthy and unclean, وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي When you think that you are unforgivable وقتي احساس ميكني قابل بخشش نيستي When you think that all is hidden وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است And when you have reached the bottom وقتي به انتها مي رسي و گمان ميكني And when you think that no one can love وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
نوشنه شده توسط farzad تاریخ چهارشنبه هفتم تیر 1385
و ساعت 2:54
|+|
اگه کسی دیوونت بود عاشقش باش اگر عاشقت بود دوستش داشته باش اگر دوستت داشت بهش علاقه نشون بده اگر بهت علاقه نشون داد فقط یه لبخند بزن این طوری همیشه یه پله ازش عقب باشی یه وقتی خسته شد و یه پله موند تازه میشین مثل هم.
نوشنه شده توسط farzad تاریخ چهارشنبه هفتم تیر 1385
و ساعت 2:36
|+|
می گویند شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ا ی نوشتم دوستت دارم آرام گریست
نوشنه شده توسط farzad تاریخ چهارشنبه هفتم تیر 1385
و ساعت 2:22
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|